JJ B!K@S

ﺑــــﺎﺧـــﺘــﻢ ﺗـــﺎ ﺩﻟـــــــﺨــــﻮﺷـــﺖ
ﮐـــﻨـــﻢ !!!
ﺑـــﺪﺍﻥ ﮐـــﻪ ﺑـــﺮﮒ ﺑـــــﺮﻧــــﺪﻩ ﺍﺕ
ﺳـــﺎﺩﮔـــﯿـــﻢ ﻧــــــﺒـــﻮﺩ !
ﺩﻟـــــــــــــــــــــﻢ ﺑــــــــــــــــــــﻮﺩ
ﻟﻌﻨﺘـــــــــــــــــــــــﯽ !!!
نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 19:26 توسط بهنام ×jj×|

همانا هیچ کس نفهمید خداوند هم تنهاییش


 را فریاد میزند:


 همان گونه که میگوید قل هو الله و احد

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 4:6 توسط بهنام ×jj×|

دختری به كوروش كبیر گفت:من عاشقت هستم 

كوروش گفت لیاقت تو برادرم است كه از من زیباتر است و پشت سر شما ایستاده 

دخترك برگشت 

و دید كسی نیست 

كوروش گفت اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمی كردی
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1392ساعت 15:47 توسط بهنام ×jj×|


 

نمی دانم چشمانت

با من چه می کند

وقتی که نگاهم می کنی

چنان دلم از شیطنت نگاهت می لرزد

که حس می کنم چقدر زیباست

فدا شدن برای چشمهایی که

تمام دنیاست...

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 4:39 توسط بهنام ×jj×|


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند


مثل آسمانی که امشب می بارد


و اینک باران...


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند


و چشمانم را نوازش می دهد


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...


نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 4:36 توسط بهنام ×jj×|


آموخته ام اگر کسي يادم نکرد

او را ياد کنم

شايد او از من تنهاتر باشد ...

 

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 17:49 توسط بهنام ×jj×|


            شخصی           در  حال   نماز

     خواندن   در راهی بود  و  مجنون  بدون

   این که متوجه شود از بین او و سجاده‌اش

  عبور كردمرد نمازش راقطع كردو دادزد هی

  چرا بین من وخدایم فاصله انداختی؟مجنون

     به خود  آمد و گفت من  كه عاشق لیلی

      هستم تو را ندیدم تو كه عاشق خدای

         لیلی هستی چگونه مرا دیدی...! 

           ***********************

              ********************

                 *****************

                    **************

                      ************

                         *********

                           *******

                             *****

                               ***

                                **

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 17:48 توسط بهنام ×jj×|


مــردانگی ات را...

بــا شکســتــن دل دختـری

کـه دیـوانـه ی توسـت ثابت نکـن

مـردانگـی ات را...

بــا غـرور بـی انــدازه ات

بـه دختـری کـه عـاشـق تـوست ثـابت نکـن

مــردانگــی ات را...

زمانــی میتوانــی نشــان دهـی

که دختــری...

با تمـام تنهـــایی اش بــه تو تکیــه کرده

که دختــری...

با تکیـه به وجود تو

به قـــدرت تو

در این دنیـــای پر از نامــردی

قـــدم بـــر میـــدارد

.


نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 17:30 توسط بهنام ×jj×|

نامم را پاک کردی... یادم را چه میکنی؟

یادم را پاک کنی... عشقم را چه میکنی؟

اصلا همه را پاک کن

هر آنچه از من داری

از من که چیزی کم نمیشود...

فقط بگو با وجدانت چه میکنی؟

نکند آن را هم پاک کرده ای؟

نــــــــــــه ! شدنی نیست...

نمیتوانی آنچه که نداشتی را پاک کنی.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 12:42 توسط بهنام ×jj×|

 

سکوت نکن...                                                  

حرف بزن...                   

                         با من حرف بزن...

مدت هاست که گوش هایم را برای شنیدنت تیز کرده ام...

برای خاطره بازی فرداها...

برای فرداها...

و حرف هایی که از تو در گوشم جا میماند...!

 حرف هایی از جنس خستگی...!                                                

از جنس خاک خورده شدن و کهنه شدن و فساد یک احساس...!

 از جنس بلوغ دوران...!                                                          

و سکوت یک همهمه در بغض گوشه گیر شهر...

                                                              و تویی که دیگر ،

صدایت هم برای من آشنا نیست...

و لحن کلامت که در هر واژه فریاد میزند:                                

                                      "تو... به من... بدهکاری"

و من که آرام آرام اشک هایم را

یکی یکی در مشتم پنهان میکنم تا به آسمان بگویم:

فقط دل تو نمیگیرد...                                                

" گاهی من هم، ابری میشوم...! "

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 12:36 توسط بهنام ×jj×|

راهی گم می شود

به خیابانی که تابلوی ممنوع ندارد

تو تنها مسافر این راه

و ماهی کوچک خیالت مرده

رد خاطرات باران را گرفتی

به پرواز کبوترها خندیدی

پاکت نامه ای که هنوز روی میز است

و عابری که در خیالی گم شده

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 12:34 توسط بهنام ×jj×|

شاید، 

داغیِ اصطکاکِ لبهایمان ،

تداعیِ جهنمی باشد ،

که به خاطرِ گناهِ  " تجاوزِ لبهایمان به هم " ،

در انتظارمان است ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 12:31 توسط بهنام ×jj×|

مـــ‗__‗ـــدتی است دیگـــ‗__‗ـــر از ته دل نمی خـــ‗__‗ـــندم

فقط لـــ‗__‗ـــب هایم نقشـــ‗__‗ـــی به نام لبخـــ‗__‗ـــند

بـــ‗__‗ـــازی میـــ‗__‗ـــکند


تا کســـ‗__‗ـــی نفهـــ‗__‗ـــمد بـــ‗__‗ـــی تـــ‗__‗ـــو چه میگـــ‗__‗ـــذرد...
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 10:49 توسط بهنام ×jj×|

مادر بزرگ خیال میکند

هرچه بیشتر برایش قرص بنویسند

بیشتر زنده میماند

مثل من

که خیال میکنم

هرچه بیشتر برایت شعر بگویم......

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 18:18 توسط بهنام ×jj×|

زن نیستم اگر زنانه پای عشق نیاستم

من از قبیله " زلیخا " آمده ام

آنقدر عشقت را جار میزنم تا خدا برایم کف بزند....

فرق نمیکند فرشته باشی یا آدم

یوسف باشی یا سلیمان....قالیچه ی دل من بدون اسم رمز نام " تو "  پرواز نمیکند...

زنانه پای این عشق می ایستم....

مردانه دوستم داری؟؟؟؟!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 18:18 توسط بهنام ×jj×|

عاشق نشوید.................

به اندازه همه تان برایش عاشقی کرده ام............!!!!!!!


نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 18:17 توسط بهنام ×jj×|

من فکر میکنم....زمان عاشق شده است/ 

زمان عاشق مرگ است 

نمیدانم کی؟!  بوسه بر لبان مرگ خواهد زد!!

او به مرگ میرسد...یا.. 

....مرگ در آغوش زمان

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 17:59 توسط بهنام ×jj×|

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است. 
... 
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم! 

می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم
و با دوستانم بستنی بخورم . 

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. 

می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چيز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
ياد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم
و هيچ اهميتی هم نمی دادم . 

می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست
و همه راستگو و خوب هستند. 

می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است
و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم . 

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...

می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم،
به يک کلمه محبت آميز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . . 

اين دسته چکهاي من، کليد ماشين،
کارتهاي اعتباری پاسپورت  و بقيه مدارک،
...مال شما... 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 13:30 توسط بهنام ×jj×|

 

در تمام لحظه هايم هيچکس خلوت تنهاييم را حس نکرد

 آسمان غم گرفته هيچگاه برکه ی طوفانيم را حس نکرد

 آنکه سامان غزل هايم از اوست

 بي سر و سامانيم را حس نکرد

مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني

 می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

قصه ی عشق کهنه ام را مو به مو از بر کنی

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 13:26 توسط بهنام ×jj×|

آرزوووووووووووووووووووووووو دارم!!!

 
آرزو دارم يك بار...

فقط يك بار ديگه برگردم به دوران مدرسه...

ساعت انشاء...

بهم بگن موضوع انشاء:‌ هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...

يا مثلا موضوع آزاد!!!

اونوقت بجاي نوشتن از فوايد درخت و درختكاري...

دیـــگه خيلي حرفا واسه نوشتن داشتم...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 13:23 توسط بهنام ×jj×|

 

خدایامن اگربدباشم،

تورابـنده خوب بسیـاراسـت،

امـا اگـر تـو یـاور م نبـا شـی ،

مـن را خدایـی دگـر کـجــاهـسـت ؟!!!!!!


نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1391ساعت 11:59 توسط بهنام ×jj×|


نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد!

نمیخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسیار مشتاقم كه از خاك گلویم سوتكی سازد.

گلویم سوتكی باشد به دست كودكی گستاخ و بازیگوش.

و او هر روز پی در پی    دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد.

و خواب خفتگان خفته را بیدار سازد.

بدینسان بشكند دائم سكوت مرگبارم را.............


نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 15:29 توسط بهنام ×jj×|

من که مي دانم شبي ، عمرم به پايان مي رسد

نوبت خاموشيِ من ، سهل و آسان مي رسد

من که مي دانم که تا ، سرگرم بزم هستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد

 پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم

من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست.

من که ميدانم اجل ، ناخوانده و بي دادگر

...سرزده مي ايد و راه فراري نيست

 پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

 من که مي دانم شبي ، عمرم به پايان مي رسد

نوبت نوبتِ خاموشيِ من ، سهل و آسان مي رسد

پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 15:12 توسط بهنام ×jj×|


من از همان نخستین روز تولد ، احساس کردم که تیره بختم ...

تنها خدا شاهد است و خود من ، که از همان نخستین روز تولدم پستان مادرم با سرشکی شیرین که امیدواران بزندگی شیرش مینامند به بخت سیاه من میگریست ...

بنا بر این تصادفی نیست اینکه من ایمان دارم که بدبختی من یک امر تصادفی نیست ...

...واز همان وقتها ... همانوقتها که تک و تنها ، در بستر غم آلود بیابانها ، در کلبه ای شبیه به یک گور وارونه ، شاهد غرور وا خورده ی زمین و تکبر احمقانه ی آسمانها بودم ...

احساس می کردم که سالهاست سرنوشت سیاه من ، نام مرا از یاد سرگذشت سپیدی که نداشتم ، برده است ...

و احساس میکردم که مدتهاست دنیا برای من – در آغوش یخ بسته زندگی من – مرده است ...

هم دنیا ... هم بشریت بدبخت ... که ترس از مرگ ، زندگی نکبت بارش را در حصاری از طلا ، به دست زندانبان آرزو مرده ای ، به نام " امیــــــد" سپرده است ....

این را هم من احساس میکردم و هم همسایگان دیوانه تر و در بدر تر از خودم : "بادها"

من ... بادها.... وقلب سیه پوشم که بمنزله ی سنگ تک افتاده ای بود لمیده بر مزار سکوت جاودانی فریادها ....

کلبه ای که من در آن زندگی میکردم ، مدفن آرزو های بیگناه من : آخرین ایستگاه زندگی بی هدف و بی پناه من بود...

و غم خوران واپسین لحظات زندگی بی پناه من ، همسایگان من : بادها بودند.

در اطراف من – در سرتاسر آن بیابان بیکرانی که کلبه ی مرا به آغوش کشیده بود ، هیچ نبود

هیچ جز میلیونها قطره باران که سرمای آسمانها برفشان کرده بود....

میدانید یعنی چه ؟ هیچ ...جز خروارها برف که پروردگار آنها را به عنوان توشهراه آخرت، به عنوان کفن بیچارگان به تیره بختان بی چیز ، وقفشان کرده بود ...

در بیابانی خالی از زندگی – خالی از عشق ... خالی از خاطرات ... خالی از همه ی این حرفها ...

من بودم .

کلبه ای محزون ... بادهای سرگردان ...و کفنهای موقوفه ی پروردگار : برفها...

چه شکست جبران ناپذیر : چه عشق کام آفرین ناکام ؟ یا چه مصیبت خانمان سوزی ، مرا به آن کلبه کشانده بود ؟ اینها را هیچ نمی دانم ...

از دست همسرم گریخته بودم یا از دست طلبکاران بی ژیز تر از خودم ؟ از دست خودم گریخته بودم یا از دست کسانیکه می خواستند " خود " مرا در من بشکنند؟..

نمیدانم ... باور کنید نمیدانم .

همانقدر میدانم که من تک و تنها – در آن کلبه ی محقر و محزون ، در محاصره ی بادها و کفنهای آسمانی ....شب و روز در انتظار بودم ....

در انتظار چه کسی ؟ مادرم ؟ همسرم ؟ فرزندم ؟ دوستانم ؟ مرگ ؟ نمیدانم ...باور کنید ......هیچ نمیدانم که در انتظار چه بودم ؟ در انتظار که بودم ؟

فقط ......در انتظار بودم .......و این انتظار شبها و روزهای متوالی مرا همانطور بهت زده منتظر نگهداشت ....

تا اینکه یک شب ....نمیدانم چه وقت شب بود....نیمه شب بود ؟ آنطرف نیمه شب بود ؟ که شیون ناگهانی همسایگانم ....بادهای سرگردان به آن انتظار بی پایان ، پایان داد.

در کنج کلبه ام – روی زمین یخ زده دراز کشیده بودم ونگاهم ، مثل هرشب ، انتظار میکشید ... ناگهان از ترسشیون ناگهانی بادها ، چند طپش پی در پی در تک سینه ام مردند.

سکوت بیابان به هم خورد... ودر آشفتگی زائیده از این تغییر ناگهانی ، در و پنجره در هم شکسته ی کلبه ام - چپ و راست به هم خوردند ...و یکی از همسایگانم : موج راه گم کرده ای از بادها ؛ نا مه ای سر بسته ؛ از شکاف یکی شیشه های در هم شکسته ، به کلبه ام انداخت .... و قلبم بی سرو صدا فروریخت

برای یک لحظه ی ناتمام – از فرط خوشحالی ، با پر و بال شکسته ، در عالم خیال پرواز کردم و سپس با نگرانی وصف نا پذیر ، نامه را – که هیچ نمیدانستم از چه کسی می توانست باشد باز کردم .

آه! پروردگارا! کاش دستم میشکست ...نامه را باز نمی کردم .....میدانید در پاکت سر بسته چه بود؟ ...نامه ؟ نه!نه!اشتباه میکنید؛.. محتوی پاکت عصاره ی خاطرات یک عشق بر باد رفته بود...و این چه میتوانست باشد : یک بنفشه ی خشک !

سرتاسر روح سرگردانم ، قلب سر شکسته ی بی امانم ، همه اعصابم ، همه ی ته مانده ی زندگی بی سرو سامانم .... همه هر چه داشتم یکباره به گریه افتادند ....

این بنفشه خاطره تنها عشق آسمانی من بود ...و اکنون ....؟ هیچ :جز سرشک حسرت ... سرشک گذشته های پوچ ، سرشک جنون ...بنفشه را به سینه فشردم . وفریادی آنچنان وحشتناک سر دادم که شیون بادهادر طنین آن ناپدید شد .

در کلبه ام را به هم زدم ...بر پهنه ی کران ناپدید سپیدی برفها ، سیاهی هول انگیز دشت بیداد می کرد

و قیافه ی نگران ماه ، از پایان یک زندگی گمراه.....داستانها داشت ...

بیرون از کلبه ، لحظاتی چند ماتمزده و گیج به اطراف خیره شدم ....

قلبم داشت – نمی دانم در کدام گوشه ی سینه ام – مثل مرغ سربریده جان میکند...

می خواستم بدانم کجاست ؟ کیست آن کسی که زمانی دوستش می داشتم . نامش چه بود؟ چه رنگ بود ؟ چقدر زیبا بود؟

اصلا بود؟ وجود خارجی داشت ؟ یا من این بنفشه را به خدا هدیه کرده بودم ؟!

در اطراف کلبه ام - جزهمسایگان سرگردانم ، بادها...هیچ کس نبود.سپیدی برفها در سیاهی شب ، به طور غم انگیزی می افزود...

تصمیم گرفتم که در کف برف اندودو نامحدود بیابانها به سراغ او بروم

و راه افتادم

کاش میدانستم - نه - کاش یادم بود که نامش چه بود . لا اقل صدایش می زدم

اما یادم نبود

راه می رفتم . مثل دیوانه ها زوزه می کشیدم : آهای...آهای ...هوی....

ساعتها فریاد زنان راه می پیمودم . تا اینکه از پا افتادم مخصوصاً از آن پایی که کفش نداشت.... از آن پا افتادم .

میدانید مقصودم چیست؟ تنها یک لنگه کفش داشتم

و اما قبل از آنکه بیفتم ، به خاطر پای لختم ، آن لنگه کفشی را هم که داشتم زیر برفها مدفون ساختم ودر همان نزدیکی قبر بی نام و نشان کفشم ، به یک بر آمدگی مختصری که در سطح یکنواخت بیابان هویدا بود تکیه دادم و نشستم .

هنوز کاملا جابجا نشده بودم که احساس کردم بنفشه ی خشک لابلای مشت یخ بسته ام ، گریه می کند مشتم را باز کردم ، به هر وسیله که مقدور بود نازش را کشیدم . تا اینکه ، آه ! خواننده ای ناشناس ، چگونه بگویم که یکباره چه بر من گذشت ؟

که یکباره در مقابل خود چه دیدم؟

بنفشه ی خشک آهسته از دستم فرو ریخت و دریک لحظه به صورت زنی زیبا، زیبا و عریان ، مثل حقیقت ، مثل مرگ ، روبروی من – روی برفها نشست !

دو پستان سپیدش را – دو پستان عشق آفرینش را به سینه ام فشرد و سپس ، با خنده ای سراپا شورو اشتیاق ، فریاد کشید که بمک ! این من .... عشق از یاد رفته ی تو ... و این پستانهای من .. بمک ! ...بمک !

باور نمیکردم . چگونه می توانستم باور کنم ؟ همانطور گیج به زن زیبای عور ، که با عشقی آنچنان وحشی ، وحشی و وحشت زده و کور، دو پستان نرمش را به لبان کبود من نزدیک میکرد ، نگاه میکردم ... و او همچنان فریاد میکشیدکه : بمک ! بمک!

تازه قلبم داشت به خاطر کامیابی من ، سر و صورت طپشهای خون آلودش را با سرشک شوق ، شستشسو می داد که یکباره طنین صدای زن عور ، مثل دیوانه ای فراری ،به دامن صحراها افتاد.

میدانید چه میگویم؟ در بیابانی که هرگزاز کوه اثری نبود ، صدای " بمک...بمک..." زنی که در مقابل من زانو زده بود در پهنه ی بیابان طنین انداز شد ... و از دور ناله ای ضعیف تکرار کرد بمک !....بمک !

و این انعکاس رعب انگیز ، حتی هنگامی که معشوقه ی من خاموش بود ادامه داشت و همین جا بود - به خاطر همین بود که ترسی بی سابقه ، ترس نه - حالت غیر قابل تفسیر و غیر قابل ترجمه ، مرا در جای خود میخکوب کرد...!

معشوقه ی من نیز از وحشت ، خاموش شد ... ودر خاموشی مشترک ما انعکاس ضعیف هر لحظه قویتر میشد .... و آنقدر قویتر شد تا یک وقت چند قدم از ما دورتر ، کوه متحرک اندوهی که انعکاس دهنده ی صدای معشوق من بود در مقابل ما ایستاد!...

آه پروردگارا ! چه لحظهای ! چه کابوسی ! فریاد ! فریاد !

چیزی را که من در بالا کوه متحرک اندوهگین نامیدم ، چیزی که در مقابل ما ایستادیک زن بود... زنی بر عکس معشوق من ۀ سرا پا گل و اشک و خون... زنی پای تا سر بیچاگی...سر تا پا فقر... فقر . جنون....

آمد نزدیک ... به معشوق من نگاه کرد ...خنده ای نیمه جان بر لب داشت ... خنده ای ناراحتو گیج که هیچ به خنده شبیه نبود...

همانطور که نزدیک می شد...با حسرتی که همه ی شادیها را در قلب بی خبران هستی ، خراب می کرد...

حسرتی که آتش عشق را – حتی در عاشق ترین قلوب انسانی ، آب میکرد...

از معشوق من پرسید ، خانم! شما می خواستید به بچه ی من شیر بدهید...؟

اما بچه ی من ( در اینجا نگاهش متوجه من شد ) ... بچه من اینقدر بزرگ نبود... بچه ی من شش ماهه بود..من تو پستانم شیر نداشتم ...آوردمش اینجاها...همین جاها....سپردمش به خدا... ببین هان ... اینجا .... صبر کنید ... بچه من .. اینجا ...

زن تیره بخت – اینطرف و آنطرف برفها را با دستهای پینه بسته و استخوانی کنار میزد .

ناگهان بر مدفن لنگه کفش رسید . کفش را از زیر برفها بیرون کشید . این دست وآندست کرد و یکباره قهقه ای آنچنان هراس انگیز سر داد که معشوقه ی من از ترس بیهوش شد و روی برفها افتاد.

زن بدبخت کفش را به دست گرفته و فرار میکرد. من از دور صدای او را می شنیدم که می خندید و می گفت : بچه م شده کفش ....... بچه م شده کفش ..... دخترم شده کفش برای پسرم ..... دخترم شده کفش...میبرمش میدم پسرم پسرم بپوشه !

هنگامی که صدای زن دیوانه در ظلمت شبانه گم شد ، به خود آمدم

به زیر پایم نگاه کردم از معشوق من خبری نبود . نمی دانم آب شده بود یا برفهای گرسنه او را خورده بودند

دیوانه وار از جا بلند شدم تا سرم را آنقدر به سنگی که تکیه گاه من بود بزنمتا بمیرم...تاخلاص شوم.

وسرم را زدم.زدم به تکیه گاهی که فکر می کردم سنگ است .

قلبم تکان خورد تکیه گاه من . آنچه من روی آن نشسته بودم ، سنگ نبود ،چیز نرمی بود ، خیلی نرم

برفها را به هم زدم ...و ... دیگر چه می پرسید که تاکه گاهم چه بود؟!

بچه ای کوچولو....؛یخ بسته و خاموش.

با دو دست یخ بسته به سرم زدم ... از برفها بیرونش کشیدم و فشردمش به آغوش ... و ناگهان قیافه ی کو چک و کبود او را در پرتو روشنایی ماتمزده ی ماه ، شناختم : آه! جگر گوشه ام ! دخترم بنفشه ! آخ بنفشه جان دخترم ...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 15:29 توسط بهنام ×jj×|


گغتم که بیا کنون که من مستم ، مست
ای دختر شوریده دل مست پرست
گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
من مست باده می خواهم ، پست
یک شاخه ی خشک ، زار و غمنک ، شکست
آهسته فروفتاد و بر خک نشست
آن شاخه ی خشک ، عشق من بود که مرد
وان خک ، دلم ... که طرفی از عشق نیست
جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست
با مسخرگی ، جهانی انداخته دست
ایکاش که در دلطبیعت می مرد
این طفل حرامزاده ، از روز الست
صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
تابوت خودم به گور بردم صد بار
من غره از اینکه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنکه ،‌گول خوردم صد بار
افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من
مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من
من مردم و زنده هست افسانه ی عشق
تا زنده نگاهدارد افسانه ی من
افسانه ی من تو بودی ای افسانه
جان از کف من ربودی ، ای افسانه
صد بار شکار رفتم دل خونین
نشناختمت چه هستی ای افسانه
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 15:28 توسط بهنام ×jj×|

یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم
فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟
گفتم : نشنیدی ؟ .... برو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 15:24 توسط بهنام ×jj×|



شبی مست ومستانه می گذشتم از ویرانه ای...!!

در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای

نرم نرمک رفتم تا لب پنجره ای

صحنه ای دیدم دلم سوخت چون پر پروانه ای ...

پدری کور و فلج افتاده اندر گوشه ای

مادری مات وپریشان همچون دیوانه ای!...

پسرک از سوز سرما دندان به هم میفشارد

دختری مشغول عیش با مرد بیگانه ای

چون به شد فارغ از عیش ونوش آن مرد پلید...

دست اندر جیب برد وداد از ان همه پول درشت چند دانه ای

با خود خوردم قسم تا به بعد ازاین

نروم مست مستانه سوی هر ویرانه ای

که در این خانه دختری می فروشد

عفتش را بهر نان خانه ای

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 15:22 توسط بهنام ×jj×|


اینگونه نگاه کنيد...

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفايش نه به جمالش
دوست را به محبتش نه به کلامش
عاشق را به صبرش نه به ادعايش
مال را به برکتش نه به مقدارش
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش
دانشمند را به علمش نه به مدرکش
مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش
نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش
شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 12:56 توسط بهنام ×jj×|

اشتباه من این بود


هر جا رنجیدم لبخند زدم


فکر کردند درد ندارم


سنگین تر زدند ضربه ها را


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 18:32 توسط بهنام ×jj×|


دیـــروز ، همیـــن حوالـــی


زلـــزله ای آمــد


حـالا همـه حـالـمــ را می پـرسند !!!


بـی خـبـر از اینـ ـکـه ” مــن


بـه ایـن لـرزیـدنـهـا


سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـرده امـــ


بـه لـرزشـهای شـدید شـانه هایـمــــ


و تـرکــــهای عمــیــق قــلــبــمـــ


امـّـا هنـوز ” خـــوبــم

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 18:31 توسط بهنام ×jj×|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
» از یاد رفته
»

Design By : behnam.com

مرجع کد آهنگ